free web hosting | website hosting | Business Web Hosting | Free Website Submission | shopping cart | php hosting

=======================================================================

 

 

شهر و روستا
 

الو...مامي جان سلام...خوب باشه؛جيغ نزن...همينه كه هست؛من را بكشي ديگه به تو ننه بگو نيستم.آخه نا سلامتي دخترت سه سال ديگه ليسانسيه مي شه؛زشت نيست هنوز بگه ننه؟!!...باز كه جيغ زدي،آره پارسالم گفتم 3 سال مونده؛اما يه عمر مثل خر درس خوندم و شاگرد اول شدم.چه فايده...تازه تو اين سه سالي كه تهرون بودم ياد گرفتم چطور زندگي كنم!ياد گرفتم چطور هر كاري را تفريحي انجام بدم؛حتي درس خوندن را!خوب حالا بي خيال اين حرفها؛همين يه ساعت پيش فاميلهاي دهاتي ات، بالاخره زحمت را كم كردندو بار و بنديلشون را بستند و رفتند ترمينال.واي...بيچاره ام كردند تو اين سه چهار روز.فكر كردند كه اينجا هم دهاته كه،همه بيكار باشند و به جز تخمه شكستن و غيبت كردن كاري نداشته باشند، حوصله مهمون داري داشته باشند و هنوز مهمون از در خونه داخل نيومده؛يه گوسفند واسش سر ببرند و خلاصه يه ماهي بخور و بخواب به راه باشه؛نه آقا جون اينجا تهرونه؛اينجا هر كسي تو اين فكره كه هر روز يه لقمه كمتر بخوره؛بلكه سر ماه بتونه يه روسري ست مانتوش بخره...اينجا كسي سال تا سال مهموني نمي ده و هر روزشا با يه ساندويچ سر مي كنه؛بلكه ظرف بيست سي سال آينده بتونه يه ماشين قسطي بخره.برا چي مهمون راهي خونه من مي كني؟!!!به من چه كه كاسه زانوي فرخ سلطان تو هم رفته  و به قول خودش يه دونه عاريه اش را مي خواهند تو زانوش كار بزارند؟خوب،برند مسافرخونه،مگه خونه من كاروانسراست يا اصطبل كه مثل اسب نفس بريده اومدند توش اتراق كردند؟!!!...چي؟خوب دختر خالمه كه باشه؛بيا اينجا ببين خواهر ،خواهر را نمي شناسه چه برسه به دختر خاله !اوووه! ...آبروم را بردند با اون تيپ جوادشون!چي...حالا معني تيپ جواد را بعد برات توضيح مي دم و اطلاعاتت را آپ ديت مي كنم.حالا بي خيال اين حرفها،تو اين سه سال كلي تمرين كردم و جلوي آيينه حرف زدم تا اون لهجه دهاتي ام عوض بشه و ياد بگيرم عينهو اين دختر ناز نازيها،حرف «ر» را تلفظ نكنم.اونوقت تو اين چند روز،اين فاميلهاي گريگوري ات اونقدر بلند بلند حرف زدند،انگاري كه تو صحراند و مكينه كنارشون...طوريكه،من كه هيچي،تمام ساكنين آپارتمان هم،تهروني حرف زدن را فراموش كردند و با لهجه شيرين دهات ما حرف مي زدند!...حالا بي خيال اين حرفها،از همون روز اول كه اومدند خونم ،تمام تشكها روي مبل  را انداختند روي زمين وجورابهاي بو گندوشون را چپوندند تو جيبشون و ولو شدند كف زمين...زنگ زدم واسه شام پيتزا بيارند كه طلعت خانم گفت واه واه ما از اين نون آدامسيا نمي خوريم، خودمون شام مي پزيم.در كيفشا باز كرد و يه پلاستيك بوگندو كشوند بيرون.حدس بزن چي بود؟سيرابي،شيردون گوسفندبا محتويات داخلش!خوب ديگه خلايق هر چه لايق!سيرابي شيردون را بار گذاشتند و هنوز كه هنوزه،بو گندش همه ساختمونا گرفته!..حالا بي خيال اين حرفها،بشنو از سرگرميشون،مي خواند نوار گوش كنند،اين همه نواري كه من از اندي و شهرام شبپره و هلن و ... دارم نمي خواند،عدل اين وسط چهچهه گلپا و مرضيه مي خواند كه صداش را ول بدهند تو ساختمونا و آبروي منو ببرند.مي بيني دهاتي بازي را؟!!!حالا بي خيال اين حرفها،بشنو از دكتر رفتنشون.من به هيچ كس نمي گم اسمم بتوله،مي گم بتي،اونوقت اون دختر خاله دهاتي ام برا يه نوبت زپرتي،خيال كرده مي خواد فرم شركت در كنكور پر كنه،مي گه فرخ سلطان ايگدر باصري كوهاني خوراسگاني!!!بعد داخل مطب پزشك ارتوپد از ريزش موهاش گفته تا ناخن شصت پاش كه فرو مي ره تو گوشت و چرك مي كنه!!!خيال كرده اينجا همون دهمونه كه بره پيش يه حكيم واسه انواع و اقسام دردهاش!!!حالا بي خيال اين حرفها،تا من مي خواستم برم بيرون و يه ماتيك مي زدم،پچ پچ و سقلمه به هم زدن اينا شروع مي شد.هي مي گفتند ننه چرا بر نمي گردي وشوور نمي كني؟دختر تا بر و رو داره مي باس شوور كنه؟!يكي نيست بهشون بگه،آخه آدم فضول،من،من برگردم تو اون داهات و مثل همه دخترا اونقدر پيش رمال و فالگير برم تا آخرش يه پسره فوق فوقش كشاورز بياد منو بگيره؟!!موقع كشت بره سر زمين   پياز و چغندر بكاره،آيا عالم،اون سال،سال گروني پياز باشه يا ارزونيش؟!!!بقيه سال هم بياد سينه ديوار بشينه و آفتاب بگيره و من با ليسانس حقوق بشينم خفت قالي بزنم!!!حالا بي خيال اين حرفا،مصيبت اصلي از وقتي شروع شد كه  داماد خواهرت با اون چشماي بابا غوريش پسرهمكلاسيم را توي خونه ام ديد...باز كه جيغ زدي...بابا اومده بود با هم درس بخونيم ..اينجا تهرونه،مردم فكرشون بازه،اگه دوست پسر نداشته باشي،انگشت نماي خلقي،خيالت اون دهاته كه داداشمون مياد مي دويم يه شلوار مي پوشيم زير دامن ماكسيمون،با پسر عمو مونم  به جز يه سلام،سال تا سال هيچ حرفي نمي زنيم...الو مامي جان ...الو....
------------------------------------------------------------------------
هدف از نوشتن اين مكالمه مقايسه فرهنگ شهر و روستا بود كه شايد فاصله شان تنها چند كيلومتر باشد و نشاندهنده اين است كه جامعه ما،چه شهري . چه روستايي همواره دچار افراط و تفريط است...

 

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 11:27      دوشنبه   20 بهمن 1382

***************************************************************************

 

 

 

 

 

همرنگي يا بيرنگي
 

نويسنده: ايتالو کالوينو

برگردان به فارسي: حجت خسروي از گاهنامهء مکث ـ شماره ششم ـ تابستان 1376

سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند. شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت. ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند. دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند. زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت. مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است. يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند. حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند. بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند. و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند. مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.

 

 

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 03:49      جمعه   17 بهمن 1382

***************************************************************************

 

 

 

 

 

پايان شب سيه سپيد است
 

انشاء كذايي را برايتان مي نويسم،بدون كم و كاست و بدون اينكه حتي،غلطهايش تصحيح شده باشد.من سالهاست فكر كردم و باز نفهميدم كجاي اين نوشته آنقدر مشكل داشت كه لزوم تعهد را ايجاب كرد!!!

 تا رنج تحمل نكني‏‏،گنج نبيني                     

تا شب نرود،صبح پديدار نباشد.

به راستي!اين چه گفته ونقلي است كه در اذهان همه نقش بسته است؟!!مادر بزرگ را به ياد مي آورم كه در شبهاي بلند و سرد زمستان در حاليكه خود را در زير كرسي جابجا مي كرد،افسانهء شاهزاده اي را نقل مي كرد كه پس از گذشت از هفت كوه و هفت خان و هفت دره،به دختر مطلوب خويش مي رسيدو در اين راه چه از خود گذشتگي و چه جنگهايي كه با اژدها و هر آنچه كه مظهر پليدي است،نمي كرد...ودرآخر به قول جمله كتاب «سالهاي سال در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند»در تصور بچگانه ام سالهاي سال زندگي مطلوب ارزش جنگ با اژدها و استقامت در مقابل مشكلات را داشت...بعدها وقتي گنجايش قوه دركم از محدوده افسانه ها فراتر رفت،وقتي از مشكلي گلايه مي كردم چهرهء حق به جانب و خردمندانهء افرادي را مي ديدم كه اين جملات اديبانه را طوطي وار تكرارمي كردند:جان من،بعد از هر سربالايي،سر پاييني هست...بعد كه به مرحله تحصيلات ابتدايي رسيدم،نوشته شاعراني را خواندم و آموختم كه حديث استقامت را راوي بودند:«نابرده رنج،گنج ميسر نمي شود» «در نااميدي بسي اميد است.پايان شب سيه سپيد است.»مي شنيدم،مي خواندم و آويزه گوش قرار مي دادم.اما مي ديدم اشخاصي كه عمري رنج مي برند. براي هضم فرمولها،قضيه ها ، اصلهاي رياضي ، فيزيك و شيمي دچار سوءهاضمه مي شوندو در آخر با تحمل اين همه رنج به گنج مي رسند.گنج:زندگي ماشيني،زندگي صنعتي،سالهاي منفعلانه پشت ميز نشستن،سالهاي ركود،لحظاتي كه در انتظار آخر برج يكي پس از ديگري كشته مي شوند،آري،در پايان هر شبي صبحي است،ولي من كارگراني را ديده ام كه انتظار اين صبح را نمي كشند و ترجيح مي دهند كه سالها شب باشد و آنها در خواب باشند،به جاي اينكه صبح فرا برسد و باز كمر رنجور و گوژپشت شده آنها در مقابل هركس و ناكسي خم شود.رنج مي كشند،استقامت مي كنند ودر آخر خرد مي شوند،مي شكنند،درست مثل ماشينهايي كه پس از استقامت زياد،پيچ و مهره هاي زنگ زده شان متلاشي ميشود.من مادري را ديده ام كه سالهاي سال يك تنه رنج بردتا ثمرهء زندگي خويش را بارور سازد.آرزو داشت كه نتيجه جواني از دست رفته اش را در وجود دلبندش نظاره كند.ولي افسوس،پس از مرگ فرزندش ديگر هرگز سپيده صبح را نديد.من باز هم شعارها را مي شنوم.باز هم تلاش و رنج را بهر اميدي مي بينم.اما هيچ كدام را باور ندارم.زيرا به چشم خويش ديده ام كه رنج را كس ديگري مي برد و گنج را كس ديگر مي بيند.تلاش از بدبختي است كه به اميد همان صبح سپيد است و بهره برداري از آن سرمايه داري كه عمري در سپيدي صبح زيسته است.خلقي به اميد كسي است كه بالاخره پرده هاي ظلمت را بدرد و سپيدي را پديدار كند ولي اين دست بايد از جانب غيب بر آيد نه از ميان همان مردم و نه از ميان همان رنجديده ها!!!آستين همت را كس ديگري بايد بالا بزند و ما باز هم بايد مظلومانه سر در گريبان فرو بريم و ابلهانه اين شعار را زمزمه كنيم:

تا رنج تحمل نكني،گنج نبيني            

 تا شب نرود صبح پديدار نباشد

 

 

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 02:02      دوشنبه  13 بهمن 1382

***************************************************************************

 

 

 

 

 

مدادرنگي

 

پاي نوشته نسل سوخته يكي دو نفر برام كامنت گذاشته بودند حاكي از اينكه من دختر شيطوني بوده ام.نمي دونم كجاي نوشته ام باعث چنين استنباطي شد!!!اما بايد بعرض برسونم كه اتفاقا من بيشتر به يك دختر گوشه گير و متفكر شبيه بودم تا به يك بچه شاد و شيطون و سر زنده!در حقيقت من زندگي ام را روي يك نوار معكوس طي كرده ام؛در سنين بچگي بزرگ و متفكر بودم و حالا كودك و سطحي نگر شده ام!هر چيز و هر كس مرا به فكر وامي داشت.كلاس ادبيات با آن قصايد و حكايات منظوم آموزنده اش!كلاس بينش اسلامي با آن استدلالهاي ضعيف معلمش كه فقط بلد بود وجود خدا را از راه برهان خلف ثابت كنه و هر جا كم بياره بگه انديشيدن و غور زياد دراين امور باعث نزديك شدن به كفر مي گرددو من از تناقض اين گفته كه صريحا مي گفت فقط كوركورانه مسلمان باشيد با شعار معروف اسلام كه مي گفت اگر دين نداريد حد اقل آزاده باشيد(آزادگي را مقدم بر دين داري مي دانست) گيج شده بودم.سر كلاس تاريخ كه كار من فقط آه كشيدن بود.سر درس معاهده گلستان بغض كردم و سر درس معاهده تركمن چاي نتوانستم از جاري شدن اشكم جلوگيري كنم،انگار مثلا هرات يا قندهار تا همين ديروز پشت قباله مادرم(فقط مادر من)بوده و حالا بخشيده شده است!!!حتي سر كلاس رياضي هم،من مشغول سبك،سنگين كردن مسائل بودم،آخرنه تنها مسائل فلسفي و ديني up to date نشده بود بلكه مسائل رياضي هم به روز نبود!!!مثلا وقتي معلم مي گفت علي 4 بسته مدادرنگي خريد به عبارت بسته اي 8ريال،من با خود مي گفتم چه جالب،پس اگر كسي توي اتوبوس گلابي شود و بليط اتوبوس 20 ريالي را به راننده ندهد،صرفه جويي عظيمي كرده،به طوريكه با پول يك بليط اتوبوس مي تواند دوبسته مدادرنگي و بنا به گفته كتاب رياضي نيم كيلو پرتفال بخرد!!!اينها همه به كنار،واي از كلاس انشاء كه بزرگترين مصائب زندگيم در آن ساعات بود.آخه من ديوونه، اونقدرصادق بودم كه هر چي به فكرم مي رسيد تو انشاء مي نوشتم بدون اينك برايم مهم باشد كه بقيه چه فكري خواهند كرد.مثلا يادمه درسي داشتيم براي آموزش خوب ديدن و خوب گوش كردن كه در آن يه دختري از چهچهه بلبل و جيرجيرك و... نوشته بود.تكليف ما اين بود كه دقيقا مثل آن دختر محيطمان را توصيف كنيم،اونقدر خوب كه شنونده فكر كنه اونجا بوده.خوب...من نبايد در اين مورد به خصوص از تخيلم استفاده مي كردم.پس به جاي اينكه،مثل بقيه مثلا آبشار نياگاراو شكار خرس يا سواحل نيوكي و قايق سواري را توصيف كنم.شخصيت و مكالمات خاله هام را كه اتفاقا اون روز اونجا بودند را توصيف كردم.نتيجه اين شد كه نصف شهر فهميدند در اون روز بخصوص خونه ما چه خبر بوده!!!كلاس سوم راهنمايي كه بودم،انشائي‌ كه من براي امتحان نوشته بودم،بالاترين نمره بود كه تابحال يه نفر ‌توانسته بود از دبير سختگير ادبياتمون بگيره.19 اون هم در جايي كه سركار خانم پور گل افشان از 15 بالاتر به كسي نداده بود!!!اماهمين خانم كه اتفاقا خيلي ادعاي روشنفكريش مي شد،انشاء را با يك نامه مكتوب تحويل مسئولين مدرسه داد و همين باعث شد كه ليداي 12 ساله همراه اولياي محترم و البته عصباني،به اداره كل آموزش و پرورش رفته و تعهد دهد كه از اين به بعد مراقب نوشته هايش باشد!!!دو روز است كه دنبال اين انشاي كذائي مي گشتم.عاقبت پاره،پوره هاي آنرا داخل وسايل قديميم يافتم.در نوشته بعدي حتما تايپ خواهم كرد تا شما هم در اين باره قضاوت كنيد.

 

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 16:41      جمعه  10 بهمن 1382

***************************************************************************

 

 

 

 

نسل سوخته
 

تا بحال ضرب المثل سر چشمه بري،چشمه خشك مي شود را شنيده ايد؟!!!مصداق بارز اين مثل من و نسل من است.با شعار توپ،تانك،مسلسل ديگر اثر ندارد به دنيا آمديم.از استرسهاي دوران جنيني بگذريم...از ناياب شدن شير خشك و انواع قطره ها و شربتهاي تقويتي خارجي در دوران نوزادي،هم بگذريم...از به رويا پيوستن گوشت و مرغ بومي ، برنج اعلاي شمالي ، روغن كرمانشاهي وميوه هايي مثل آناناس ،موزونارگيل،در دوران طفوليت هم بگذريم.....به دبستان كه رفتيم،مدام وسط همه درسها: تصميم كبري يا پتر با اون انگشت فداكارش،كرم پيدا كردن اون بچه دانشمنده از زير خاك،جدول ضرب،داستان طولاني انتقال اون خانواده از كازرون به نيشابور،همه و همه يه آنتراك شنيدن آژير قرمز و دويدن به پناهگاه را داشتيم،تازه بعدش هم، يه پيوست آنتراك داشتيم بابت گشتن كيف بچه ها به منظور يافتن اشيا گمشده يا در حقيقت دزديده شده...خدا پدر ومادر صدام را بيامرزه و به خودش اجر عطا كنه كه هرسال دقيقا توي امتحانات،موشك بارون راه مي انداخت و باعث مي شد كه ما به جاي نشستن سر جلسه امتحان،در ييلاق و قشلاق به سر ببريم...از امتحانات نهايي كلاس پنجم نپرسيد كه،رحلت امام بود و يك هفته تعطيلي در اوج امتحانات...و پس از آن سالهاي سياه راهنمايي و دبيرستان...و مدام پدر و مادر را به مدرسه خواستن به خاطردستگيري من به علت ارتكاب جرمهايي مثل كش بازي كردن وسط حياط مدرسه،انشاء مورد دار نوشتن،زياد سوال كردن سر كلاس بينش اسلامي،هواداري از دكتر شريعتي كردن،اجتماع بيش از سه نفر راه انداختن و ...يا به خاطردستگيري من در حين حمل انواع وسايل قبيحه از جمله كتاب غرش طوفان تاريخ انقلاب فرانسه (هنوز داغ گرفتن اون همه كتاب به دلم مونده)دفتر خاطرات و ... خلاصه كه اونقدر اين دوران به قول قديميهاشيرين دبيرستان، به ما خوش گذشت كه آرزو داشتيم هر چه زودتر تموم بشه بلكه يه چند روزي چشممون گريان نباشه...تموم شد وما مثلا به دانشگاه رفتيم...همزمان با به دانشگاه رفتنمون پوشيدن چادر و مقنعه تا سر زانو اجباري شد،به اين هم تن داديم... رشته اي كه من رفتم اولين سال بود كه ارائه مي شد واز بس مسئولين دانشكاه باسواد و آگاه به مواد پيش نياز و پس نياز بودند، ما حدود 20 واحد الكي، اضافي پاس كرديم...قبل از اينكه ما فارغ التحصيل بشيم،رشته ما استخدام داشت كه همزمان با به سر گذاشتن كلاه منگوله دار برسر ما،آن هم برچيده شد...مي دانيد كه نسل من تابحال،چند بار امتحان استخدام داده اندو چند بار ديگه بايد بدهند تا اينكه بالاخره سنشان از حد نصاب سن استخدام، بالاتر رود!!!...حالا از اين مي ترسم كه با سابقه اي كه از خوش قدميم و سر چشمه رفتنم دارم، اگه زبونم لال رفتم اون دنيا هم،به محض اينكه پام رسيد لب حوض كوثر،يكدفعه اموات قديمي،قيام كنند، حكومت تغيير دهند و دولت جديد تعيين كنندو...و اونجا هم همين آش باشه و همين كاسه...

 

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 6:21       دو شنبه  07 بهمن 1382

***************************************************************************

 

 

 

براي وبلاگ فسقلي

 

فسقلي عزيز در وبلاگش متني نوشته بود که به نظرم اومد، اگه اين کليپ را همه ببينند،بد نباشه.نظرتون را راجع به متن کليپ بهم بگيد. البته ناگفته نماند که اين کليپ را چند وقت پيش، گروه آيينهء ابديت برام فرستادند.

 

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 21:30       سه شنبه 06 بهمن 1382

***************************************************************************

 

 

 

 

آمار ايدز در سال 82 در ايران و اصفهان
 

به علت حساسيت دوستان بر روي آمار قبلي بيماري ايدز ،آخرين آمار را برايتان مي نويسم.

آمار جديد موارد آلوده به ويروس ايدز بر حسب جنس در ايران :

مرد:5504 نفر كه 4787 نفر ناقل بيماري، 51 نفر بيمار و666 نفر فوت شده اند.

زن:276 نفر که 246 نفر ناقل بيماري، 2 نفر بيمارو 28 نفر فوت شده اند .

 

آمار جديد موارد آلوده به ويروس ايدز بر حسب جنس در اصفهان:

مرد:102 نفر که 77 نفر ناقل، 7 نفر بيمار و 18 نفر فوت شده اند.

زن:5 نفر که همهء اين 5نفر فقط ناقل بيماري هستند، يعني بيمار و فوت شده ندارند.

 

درصد بيماران ايدز برحسب راه انتقال در ايران

از طريق خون و فر آورده هاي خوني5/3 درصد

از طريق اعتياد 8/62درصد

از طريق آميزشي3/7 درصد

از طريق مادر به کودک3%

از طريق نا مشخص 1/26درصد

 

درصد بيماران ايدز بر حسب راه انتقال در اصفهان

از طريق خون و فر آورده هاي خوني6/3 درصد

از طريق اعتياد 72 درصد

از طريق آميزشي 16 درصد

از طريق مادر به کودک 0

از طريق نا مشخص 4/8درصد

 تاريخ آمار گيري1/7/82

 گروه مبارزه با بيماريها-مرکز بهداشت استان اصفهان 

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 11:00        دوشنبه 05 بهمن 1382

***************************************************************************

 

 

 

 

براي وبلاگ زندگي و زنداني


(توضيحا عرض مي کنم که مخاطب نسل بشر است.)
...خداوند هماني را مي خواهد که تو مي خواهي.روزي که تو واقعا بخواهي خرابي ناشي از زلزله و سيل،فقر،قحطي و گرسنگي ريشه کن شود،ريشه کن مي شود.اراده انسان را دست کم نگير.خداوند همه نوع منابعي در اختيار تو براي انجام اين کار قرار داده است.تو همه ابزار لازم را براي تحقق اين مهم در اختيار داري ولي از آن استفاده نمي کني.تو ادعا داري که روزي چهل هزار نفر از گرسنگي تلف مي شوند. معهذا در موقعيتي که مي گويي هيچ کاري نمي تواني انجام دهي تا روزانه از مرگ چهل هزار نفر به علت قحطي و گرسنگي،جلوگيري کني،روزي پنجاه هزار نفر نوزاد جديد به دنيا مي آوري.آنوقت اين را عشق مي نامي!!!اين را تدبير و نقشه خداوندي مي نامي!!!دنيا به گونه اي که مي بيني وجود دارد.زيرا تو خواسته اي که چنين باشد.تو به طور سيستماتيک داري محيط زيست را از بين مي بري و بعد به مصيبت هاي طبيعي اشاره مي کني،در حاليکه اين در واقع تو هستي که خودت را به طرز مضحکي فريب مي دهي.هيچ چيز ملايم تر از طبيعت نيست و هيچ موجودي بيش از بشر به طبيعت ظلم نکرده است.با وجود اين تو به راحتي خود را کنار مي کشي و هر گونه دخالت و مسئوليت را نفي مي کني و بعد هم مي گويي مگر خداوند مهربان نيست؟!!!
همين فردا تو مي تواني به ايمن سازي ساختمانها بپردازي،همين فردا مي تواني ساختن سدها را بر روي گسلها متوقف کني،همين فردا مي تواني نابودي جنگل هاي پرباران را متوقف سازي،مي تواني حمله پيوسته به اکوسيستم زمين را متوقف سازي.همين فردا مي تواني به همه جنگها خاتمه دهي.خيلي ساده،خيلي آسان.تنها کاري که بايد انجام شود يک موافقت نامه همه جانبه است.معهذا اگر شماها نتوانيد در مورد چيزي به سادگي و اساسي کشتن يکديگر به توافق برسيد،چطور به خود اجازه مي دهيد با مشت هاي گره کرده عوالم بالا را فرا بخوانيد و از آنها بخواهيد به زندگي شما نظم ونظام بخشند؟!!!پرودگار هيچ کاري که تو حاضر نباشي براي خودت انجام دهي براي تو انجام نخواهد داد.دنيا در شرايطي است که مشاهده مي کني و اين به دليل تمايل تو وانتخابهايي است که کرده اي،يا موفق نشده اي بکني.(تصميم نگرفتن به منزله تصميم گرفتن است.)زندگي شخصي تو به صورتي است که مي بيني و اين به دليل تو است و انتخابهايي که کرده اي يا موفق نشده اي بکني....

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 11:26        يکشنبه 04 بهمن 1382

***************************************************************************

 

 

 

خواستگاري ايروني

...خدااااااااااا به دور....يک وقت شما اين خارجيهاي بي احساس و بي عاطفه را الگو قرار نديدها...آخه کدوم آدم عاقل و حسابگري عاشق مي شه؟!!!کدوم آدم اصيل و استخون داري خودش تنهايي تصميم مي گيره و خواستگاري مي کنه؟!!!اونم بدون اينکه آدرس خونه طرف را بدونه،از شغل و ميزان در آمد کس و کارش مطلع باشه؟!!!بدون اينکه مادرش را واسه ارزيابي وضعيت اقتصادي و قيمت اشياء و ظروف عتيقه و نقره خونه باباش بفرسته؟!!!بدون اينکه از آشناهاي مشترک ته و تو در بياره و بفهمه دختره چه مبلغي بابت جهيزيه مي ياره و آيا اين مبلغ واسه سرمايه اش کافي است يا نه!!!...چي گفتي؟!!!برو بابا دلت خوشه!کمال و جمال کدومه؟!!!ديگه قديمي شد اين حرفها...ديگه کي تو اين دوره،زمونه عاشق کمال و جمال مي شه؟!!!اونهايي را هم که مي بيني، فکر مي کنند عاشقند،در حقيقت عاشق پوزيشن اجتماعي و مال ومنال طرف شدند،کم کم واسه خودشون هم اين توهم پيش اومده که عاشقند!!!مي گيد نه؟!يه پرنس نشونم بديد که عاشق يه سيندرلاي خاکستر نشين شده باشه!!!نه،آقا گذشت دوره فرهاد کوهکن...والا ،بلاعشق و عاشقي  ديگه  نون و آب نمي شه.تازه شم دختري که تحسين و عشق کسي را برانگيزد  که به درد زندگي نمي خوره. اين بديهي است که هر پسري عاشق دختري مي شه که تحصيلکرده،فهميده،مستقل،موفق و اجتماعي باشه،اما همچين زني که به درد زندگي نمي خوره!يه همسر مناسب براي يه مرد ايروني،زني است که هميشه متکي، وابسته و آويزون شوهرش باشه...مثل آدامس هميشه بچسبه به شوهرش... ناز نازي و رنجور باشه...دائم به خاطر کم اشتهايي يا افت فشار خون، ضعف کنه...به جاي اينکه مثل اون دختر فرنگيه توي اتوبان از شوهرش سبقت بگيره،وقتي بغل دست شوهرش نشسته و سر عت ماشين 40 تاست،از ترس جيغ بزنه و انفاکتوس کنه تا شوهره احساس ابر مرد بودن بکنه...تو بحثهاي اقتصادي،سياسي،فلسفي وغيره که اصلا شرکت نکنه،موقع صحبت در مورد مسائل روزمره زندگي هم،چنان درمانده به شوهرش چشم بدوزه تا حسابي ،حس اعتماد به نفس و برتري طلبي آقا ارضاء بشه...با وجود اينکه کرور کرور جهيزيه آورده،براي خريد کفش مجلس عروسي دختر خاله،تملق جناب همسر را بگه تا يه وقت زبونم لال،غرور  مردونگي ايشون  خش بر نداره...!!!آره بابا،بي خيال عشق و عاشقي بشيد.حتي اگه مجبور بشيد مثل خيلي از مرداي ايروني از فرط علاقه،فرداي شب عروسيتون،به دختر مورد علاقتون تلفن بزنيد و با بغض بگيد که اشتباه کرديد...و تا آخر عمرتونم اونو بيشتر از زنتون دوست داشته باشيد!حتي اگه مجبور بشيد به روي مبارک نياريد که مي دونيد همسرتونم کس ديگري را دوست داشته و طوري رفتار کنيد انگار که ...فکر مي کنيد آفتاب،مهتاب هم،اونا نديده...!!!

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 14:37        جمعه 02 بهمن 1382

***************************************************************************

 

 

 

خواستگاري مدرن

چند وقت پيش يک مقاله انگليسي،درباره روشهاي خواستگاري در بلاد خارجه خواندم.امروز بنا به دلايلي يادش افتادم.مقاله را پيدا نکردم،اما فکر کنم بتونم چند تا از اون روشهاي جالب را براتون بازنويسي کنم.بخوانيد و بيابيد شباهتهايش را با انواع روشهاي خواستگاري در ايران:

 - 1فرض کنيد که شما همانطور که در حال رانندگي در اتوبان هستيد وذهنتان در گير اين فکر است که چطور از دختر مطلوبتان خواستگاري کنيد, ناگهان اتومبيل او را مي بينيد که از شما سبقت مي گيرد،اينجاست که بايد سرعت وابتکار عمل به خرج داده ،فور‌‌‌ا با ويراژ از بين اتومبيلهاي ديگر خود را به او برسانيد.سپس پلاکارتي (که لابد از قبل بايد آماده باشد.)بالا برده،نشانش دهيد.روي پلا کارت بايد عباراتي نظير «جين،با من ازدواج مي کني؟»نوشته شده باشد!

 - 2اگر شما از علائق دختر ايده آل خود مطلع هستيد،مي توانيد از اين پوان استفاده کرده،در ذهن او،خواستگاري به ياد ماندني،به يادگار بگذاريد.بعنوان مثال اگر از کوهنوردي خوشش مي آيد،با او به کوه برويد،يا اگر از شنا خوشش مي آيد با او به شنا رفته،ضمن غواصي،يکمرتبه سر خود را از آب بيرون آورده و بگوييد:جين،افتخار همسريت را به من مي دهي؟!!!

 - 3 اگر با عشق خود در حال رفتن به سفر هستيد،مي توانيد از مهماندار هواپيما بخواهيد که از طرف شما،از او خواستگاري کند.به اين صورت که مثلا در pager بگويد:خانمها و آقايان ،در حال حاضر در آسمان نيوجرسي هستيم ،تا دو دقيقه ديگر در فرودگاه خواهيم نشست.همه چيز براي يک فرود عالي مهيا مي باشد.براي شما ساعات خوشي را آرزو مي کنيم،در ضمن« جين،استيو مي پرسد که آيا با او ازدواج مي کني؟!!!»

 - 4مي توانيد در هنگام استقبال از او،هنگامي که از سفر مأموريتي خود، برمي گردد, دوازده نفر(به تعداد حواريون حضرت مسيح) پيدا کرده،به هر کدام يک شاخه گل سرخ بدهيد و به آنها بياموزيد که چطور به ترتيب گل را به نامزد آينده شما تقديم کرده،خواستگاريتان را دوازده مرتبه مطرح کنند!!!

 

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 18:37          دوشنبه 29 دي 1382

***************************************************************************

 

 

 

سياستمدار

سياستمدار کسي است که حوادث فردا،يک ماه بعد و يک سال بعد را پيش بيني کند و بعدا بتواند توجيه کند که چرا پيش بيني هايش درست از آب در نيامده است.از کتاب تشکيل بريتانيا نوشته وينستون اسپنسر چرچيل،نويسنده و دولتمرد انگليسي

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 19:05       يکشنبه 28 دي 1382

***************************************************************************

 

 

 

معضل هزاره دوم

گاهي اوقات دانش كسل كننده اي مثل آمار تبديل به پديده اي جالب توجه و خواندني مي شود.از آن جمله آخرين آماري است كه گروه پزشكي اداره كل امور دانشجويي دانشگاه فردوسي مشهد در تحقيقي تحت عنوان ايدز ارائه كرده است.بخوانيد نكات قابل تعمق و روشن كنندهءاين تحقيق را:

ويروس HIVاولين بار در تابستان سال 1981در5مورد عفونت شديد ريوي و 26 مورد سرطان پوست غير عادي در بين همجنس بازان مرد در شهر نيويورك و لس آنجلس ديده و كشف گرديد.سپس به اروپا،از آنجا به آفريقا و آخر از همه،در اواخر دهه1980به آسيا رسيد.نكته قابل توجه اين است كه بر خلاف سالهاي اوليه كه اين بيماري بيشتر در امريكا و كشورهاي پيشرفته اروپا شيوع داشت،اكنون به سرعت،در قاره آفريقا و آسيا در حال گسترش است به طوريكه95%افراد آلوده در اين كشورها زندگي مي كنند!!!

بعنوان مثال در هندوستان تعداد مبتلايان 6ميليون نفر است.در بعضي از كشورهاي زير صحرا در آفريقا،از هر 3نفر،يك نفر مبتلا است.در زيمباوه 50%تختهاي بيمارستاني در اختيار بيماران ايدز مي باشد.

براي پي بردن به سرعت گسترش اين بيماري در بعضي از كشورها،كافي است به مثال زير توجه كنيد:ميزان آلودگي در فواحش شهر بمبئي هندوستان،در سال 1987 صفر،در سال1955 به40% و اكنون به 80%رسيده است!!!در ايران نيز،در سال 1366 در يك كودك هموفيلي با سابقه تزريق خون وارداتي گزارش شد و بعد از گذشت 5 سال،درسال 1379 تعداد 2271 نفر مبتلا،شناسايي شد،اين سير نزولي به صورت تصاعدي ادامه دارد...

واما،بخوانيد آمار جالبي در مورد راههاي انتقال،كه در صورت دقت به مقايسه ها،پي به نقاطي كه باعث آسيب پذيري جامعه ما شده است،خواهيد برد.

1-از طريق جنسي:در جهان 6/79 درصد(10 درصد مربوط به همجنس بازان)و در ايران 13 درصد.

2-از طريق اعتياد تزريقي به وسيله سرنگ آلوده:در جهان1/12 درصدو در ايران 65 درصد!!!

3-از طريق مادر به كودك:در جهان 5 درصد و در ايران 1 درصد.

4-از طريق تزريق خون و فرآورده هاي خوني آلوده:در جهان 3 درصد و درايران 9 درصد!!!

5-از طريق نا معلوم:در جهان 3 درصد و در ايران 12 درصد!!! آلودگي ممكن است از طريق مسواك يا تيغ مشترك،ختنه،خالكوبي،حجامت،سوراخ كردن گوش،طب سوزني،لوازم دندانپزشكي و يا جراحي آلوده و غيره صورت پذيرد.”

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 06:23     جمعه 26 دي 1382

***************************************************************************

 

 

 

خبر هاي نه چندان داغ

طبق خبرهاي واصله:

 1-به علت استقبال بي نظير مردم, زلزلهءبم تمديد مي شود.

2-يك گروه ترك،مسئوليت زلزله را به گردن گرفتند.

3-زمين مسجد سليمان،به علت الگو برداري از مردم خوزستان،حدود 30 روز است كه مدام بندري مي رقصد،دليل اين شادي بي سابقه هنوز كشف نشده است.

4ـاز حالا تا اطلاع ثانوي،اگر پتو،گوني برنج و...خريداري كرديد و در بسته بندي آن نامه،پول نقدو...يافتيد،متعجب نشويد،ديگران هم تجربهءمشابه با تجربهءشما،داشته اند...

 

 

***************************************************************************

نوشته شده توسط lidailar در ساعت 19:46       پنج شنبه 25 دي 1382

***************************************************************************